ديپلومات افغان داکتر حميد حامى

 

دانشکده يا پوهنځی، دانشګاه يا پوهنتون؟

چرا از هيچ، مسأله می سازيم؟

از مدتی به اينسو برخی از رسانه ها مصروفند تا از هيچ مسأله بسازند و هياهو بر پا کنند. از همين آغاز بايد گفت که استعمال پوهنتون به جای دانشگاه و يا عکس آن، نبايد آن قدر مهم گرفته می شد که کارمند يا ژورناليستی را به برکناری می کشاند. اگر اتکای ما بر اينست که در بند پنجم ماده شانزدهم قانون اساسی افغانستان تاکيد بر حفاظت مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در کشور صورت گرفته است؛ بناء اقدام در برابر تخطی از اين بند قانون اساسی نيز بايد مبتنی بر قانون و اصول باشد. اين بدان معنا که در هيچ قانون و مقرره ديگر، نيامده که متخلف اين بند قانون اساسی، اگر کارمند دولت باشد، سبکدوش می گردد و اگر کارمند دولت نباشد به جريمه نقدی و يا مدتی زندان يا اين و آن محکوم می شود. خوب است که وزارت اطلاعات و فرهنگ طی تازه ترين خبر خود که در سايت آژانس باختر نيز آمده، از برکناری آن ژورناليستان، اظهار بی اطلاعی کرده و صرفاً از جزای تنبيهی خفيف، يادآور گرديده و خبر راديوی بی بی سی را به گونه ای که هيچ نامی از آن منبع نبرده، مورد تکذيب قرار داده است.

مساله ديگر اينست که برخی از دانشمندان و چيزفهمان ما به اين باورند که اين بند قانون اساسی، حمايتگر کلمات و واژه هاييست که از زبان پشتو به دری وارد گرديده، در حالی که صد در صد چنان نيست به گونه مثال، در تمامی ولايات عمدتاً پشتون نشين افغانستان، قباله ملکيت، به زبان دری نوشته می شود؛ آيا همين بند قانون اساسی سبب نمی شود تا آن مصلحات علمی و اداری زبان دری که در قباله جات موجود است، حفظ گردد؟

ويا در هر محکمه ای که برويد با سندی برخواهيد خورد که روی آن نوشته شده: نکاحنامه؛ آيا همين بند سبب نمی شود تا "نکاحنامه" هم به حالت خود باقی بماند؟ و با يک احصائيه گيری بسيار معمولی هم می توان دريافت که چه تعداد از صورت دعاوی در محاکم افغانستان به کدام زبان نوشته می شود؟ واضح است كه به زبان دری؛ پس آيا آن بند قانون اساسی متضمن حفاظت آن مصطلحات نيز نيست؟

متاسفانه، کميسيون امور دينی و فرهنگی مجلس نماينده گان افغانستان نيز در توضيح آن بند قانون اساسی، دچار چند دسته گی شده است. دليلش هم آنست که آنان، چندين ماده و چندين بند و فقره را به هم آميخته و بالاخره نتوانسته اند به نتيجه گيری درست برسند:

1.     بند اول همان ماده، پشتو و دری را زبانهای رسمی دولت می شناسد.

2. بند دوم همان ماده، حکم می کند در مناطقی که اکثريت مردم به يکی از زبان های ديگر تکلم می کنند، آن زبان علاوه بر پشتو و دری به حيث زبان سوم رسمی بوده و نحوه تطبيق آن توسط قانون تنظيم می گردد.

3. بند چهارم ماده شانزدهم قانون اساسی، حکم می کند که نشر مطبوعات و رسانه های گروهی به تمام زبانهای رايج در کشور آزاد می باشد.

4.     بند پنجم همان ماده چنين است: مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در کشور حفظ می گردد.

بسيار ساده است پشتو و دری زبانهای رسمی دولت بوده و مصطلحات علمی و اداری ملی موجود در صورتی که از اين زبان به آن وارد گرديده، در هنگام استعمال هر يک از اين زبانها، حفظ می گردد. مثلاً در مقدمه پشتوی قانون اساسی، جهاد و مقاومت را به همان گونه استعمال کرده اند. مگر در زبان پشتو، لغت برابر برای "مقاومت" وجود ندارد؟ اما از آنجا که "مقاومت" بيانگر دوره خاصی از مبارزه مردم ما در برابر تروريزم بين المللي است، بايد به همان حالت خود حفظ گردد؛ در غير صورت "دريدنه يا مخنيونه" پشتو که معنای مقاومت و جلوگيری را می دهد، به هيچ صورت نمی تواند، آن دوره تاريخی را در ذهن ما تداعی کند.

از سوى ديگر، اين استعمال متداوم کلمات و واژه هاست که آنان را ذهن نشين ساخته و حتا غلط های معروف را نيز پذيرفتنی می سازد. ما اگر با مردم عادی در کابل و يا هر جای ديگر هم صحبت شويم و يا از راننده تکسی بخواهيم که ما را به "دانشگاه" ببرد، تعجب خواهد کرد. يا اگر پسری به پدرش در فارياب بگويد که امتحان کانکور دانشگاه را سپری می کنم، پدر تعجب خواهد کرد؛ زيرا همين "پوهنتون" از آغاز تأسيس تا حال به همين گونه استعمال شده و ملکه گرديده است؛ اما درملتون به جای دواخانه، روغتون به جای شفاخانه، تم ځای به جای ايستگاه، و روزنتون به جای پرورشگاه، صد در صد جا نيفتاد و هر کسی بنابر عادت خود، يکی از آنان را استعمال می کند.

مگر ما سالها نشنيده ايم که کسی به فارسی بگويد: مرستون می روم! يا حتا می گويند که خانه ما در مرستون است؛ زيرا همان منطقه ای که مرستون در آن موقعيت داشت، به همان نام مشهور گرديد.

حتا در مواردی ما در همين زبان دری، کلماتی را که از عربی وارد شده به صورت بسيار نادرست استعمال می کنيم؛ مثلاً می نويسيم که "تعمير ولسوالی شيبر افتتاح شد" در حالی که مقصد "عمارت ولسوالی شيبر افتتاح شد" می باشد. وقتی وضع به اين منوال باشد که ما کلمات و واژه ها را در زبان خود به درستی استعمال نمی کنيم، آيا هنوز هم جا دارد که ما هياهوی بيجا را در مورد کلماتی ديگر و يا وارد شده برپا کنيم؟

حالا چه باکی دارد اگر همين مصطلحات به شکل سابق آن استعمال شود و يا کسی بخواهد در آن تغير بياورد؟ ايرانی ها حالا به مرحله ای رسيده اند که برای "کمپيوتر" معادل فارسی "رايانه" می سازند و هيچ غوغاى هم برپا نمی شود؛ ما چرا؟

بند چهارم همان ماده قانون اساسی که در بالا آمد، به هيچ صورت نمی تواند بند پنجم را نفی کند؛ زيرا آزادی نشر مطبوعات و رسانه ها به تمام زبان های رايج، چنان معنا نمی دهد که مصطلحات علمی و اداری نيز به آن زبانها ترجمه می شود.

بسياری ها در برابر استعمال "ولسی جرگه" در زبان دری حساسيت نشان داده و "مجلس نماينده گان" را ترجيح می دهند. حال آن که اگر به ريشه يابی کلمات بپردازيم، همين "ولس" که در اصل "اولس" است، مردم معنا می دهد و "جرگه" به هر قاموسی که مراجعه کنيد، دری ناب است. پس اين همه حساسيت برای چی؟ و آيا اين حساسيست ها مبتنی بر دريافت های علمی و زبانشناسانه است، يا بر مبنای احساساتی که ديگران به خاطر منافع خود شان در روح و روان ما، داخل می سازند؟

در ماده بيست و يکم قانون اساسی به پشتو آمده است: "د افغانستان پايتخت د کابل شار دی". مگر همين "پايتخت" در پشتو برابرِ "پلازمينه" را ندارد؟ وقتی اين اصطلاح، حفظ می گردد؛ پس چه باکی دارد که يکی دوتا از زبان های ديگر نيز حفظ شود؟

و باز از سويی ديگر، با آن که زبان های پشتو و دری هر دو رسمی اند؛ آيا چنان نيست که بيشترين مکاتبات رسمی به زبان دری صورت می گيرد؟ مگر بايد آنان هم برخيزند و بگويند که 50درصد از مکاتبات را به پشتو بنويسيد، ورنه حق ما تلف شده است!

آخر اين نه حق است و نه هم تلف شدن حق! زبان وسيله ايست برای افهام و تفهيم و هرگاه کسی مطلب خود را به طرف رسانده باشد، کار تمام شده است. تصميم وزير اطلاعات و فرهنگ در رابطه به برکناری آن سه ژورناليست، شديدترين جزايی است که برای يک مأمور يا کارمند دولت داده می شود. ما در سيستم اداری خود، توصيه، اخطار، کسر معاش و جزاهايی از اين قبيل را داريم و چرا بايد به يکباره گی از همان درجه اخير استفاده شود؟ و باز آيا صرفاً به خاطر استعمال يک کلمه، بايد جزا حتا جزای ساده تنبيهی داده شود؟ مگر ما همه مشکلات ديگر خود را حل کرده ايم و کيفيت برنامه ها آن قدر بلند است که صرفاً استعمال يک کلمه، حتا اگر بپذيريم که نادرست بوده، تأثيری منفی در کيفيت برنامه ها وارد می کند؟

موضوع مهمتر آنست که اگر به اختلافات قومی و زبانی و سمتی در کشور ما پايان داده نشود، اين مسأله به کوکناری ديگر تبديل شده و افغانستان را به تباهی می کشاند. بسياری ها در کمين نشسته اند تا از همين گونه موارد، استفاده سؤ کرده و خرمن هستی مردم ما را با چنين آتش هايی برباد کنند.

آن هايی که برای رسيدن به قدرت و يا برای حفظ آن تلاش می کنند، هرگاه شعاری ديگر نيافتند تا مردم و آن هم طبقه جوان و احساساتی را به دنبال خود بکشانند، از وسيله هايی حساس استفاده می کنند. نشنليزم، مکتب نيست و فقط يک احساس است و آنانی که اين احساسات را در ديگران بر می انگيزند، می خواهند نشان بدهند که ما اينهمه هواخواه و حمايتگر داريم.

شکست و عقبمانده گی ما نيز از همين منبع، ريشه می گيرد که سياستمردان ما به جای ارائه انديشه و طرح های سازنده برای بهبود زنده گی اجتماعی و رشد و توسعه اقتصادی کشور، طرح هايی قومگرايانه ارائه داده و حساسيت های سمتی و زبانی را دامن می زنند و آن گاهی که به قدرت رسيدند، چيزی برای انجام دادن، نمی داشته باشند.

جالبست، همان عده ای که ديروز، در راستای تصويب همين قانون اساسی پافشاری داشتند، حالا همان قانون اساسی را آن هم از زاويه های زبانی و سمتی به نقد می گيرند؟ آخر در کجای چنين عملکردی، تعهد سياسی وجود دارد؟

همه آنانی که به چنين اختلافات و تفاوت ها دامن می زنند، در مجموع سه صد نفر از بيست و پنج ميليون نفوس اين کشور را نمی سازند؛ اما همين سه صد نفر به اصطلاح روشنفکر و ظاهراً چيز فهم، سرنوشت کشوری 25 ميليونی را با خطر مواجه می سازند و ديگر بايد اين مجال از دست هر کسی که است، گرفته شود.

حالا يک پرسش بسيار ساده:

مگر برای ولسی جرگه يا همان مجلس نماينده گان، بهتر نبود تا بر مبنای بند دوم ماده شانزدهم، روی طرح قانونی کار می کرد تا نحوه استعمال زبان های سومی در محلاتی که اکثريت مردم به آن صحبت می کنند، مهيا شود؟ مثلاً در نورستان يا مناطق پشه يی نشين، يا ترکمن و ازبک نشين وغيره.

ما هميشه اصل را گذشته و دنبال فرع را گرفته ايم و کار ما هم از همينجا می لنگد. هندوستانی ها می توانند با داشتن بيشترين تعداد زبانها و بيشترين تعداد مذاهب و اديان، بزرگترين دموکراسی دنيا را زنده نگه دارند و ما که تا ديروز از بيم يک کيبل طالب، اختيار ريش و دستار خود را نداشتيم، حالا گره نکتايی های خود را هر چه بزرگتر بسته و جنگ بر سر کلمات و واژه ها را آغاز کرده و آرزومند همگام شدن با کاروان جهان نيز هستيم و گاه از "گلوبلايزيشن" يا جهانی شدن هم صحبت می کنيم!

دامن اين تفرقه را بايد برچينيم. از ديد من، آنانی که به گونه عکس العملی دست به قومگرايی و زبانگرايی و سمتگرايی می زنند، کمتر ملامت اند و بايست همه تلاش برای آن به خرج داده شود تا از عمل کردن در چنين مواردی جلوگيری شود؛ ورنه همان قانون مشهور است که هر عمل، عکس العملی دارد موازی به خودش و از آن سوی مخالف! و در پايان چنين عمل ها و عکس العملها، اين کشور و مردم ما است که برباد خواهد شد و آن به اصطلاح سه صد روشنفکر عاقبت نينديش هم در ميانش!

¯¯¯