Back

این نوشته در 28 ژانویه 2012 با مختصری دستکاری و زیر عنوان "زندگی پشت دیوار آهنین" در سایت بی‌بی‌سی فارسی و در ویژه‌نامه‌ای به مناسبت هفتادمین سال پایه‌گذاری حزب توده ایران، در نشانی زیر منتشر شد. متن حاضر، نسخه‌ی دست‌نخورده‌ی نخستین است.

http://www.bbc.co.uk/persian/iran/2012/01/120117_l44_tudeh_party_ussr_emigration.shtml

 

شیوا فرهمند راد

 

پس از یورش، در شوروی

 

گروهی از ما کسانی را که پیش یا پس از دومین دستگیری گسترده‌ی رهبران و اعضای برجسته‌ی حزب در هفتم اردیبهشت 1362 از مرز گذشتیم و به اتحاد شوروی پناه بردیم، در آغاز در یک اردوگاه پیشاهنگی در شهر لنکران جمع کردند، و سپس به ساختمانی در استراحتگاه زاغولبا در حومه‌ی باکو منتقل کردند. در میان این افراد گروه بزرگی از اعضای رده‌ی بالای شاخه‌ی آذربایجان حزب بودند، و نیز کسانی از تهران و برخی شهرستان‌های دیگر. از جمله حمید فام نریمان (1387 1307) زندانی سیاسی قدیمی و عضو کمیته مرکزی حزب، ایراندخت ابراهیمی (1384 1304) از نسل پیشین مهاجران شوروی، عضو کمیته مرکزی حزب و مسئول تشکیلات زنان آذربایجان، هرمز ایرجی (درگذشته 1374) استاد "پاکسازی" شده دانشگاه و عضو مرکزیت تشکیلات تهران، و چند نفر از اعضای مشاور کمیته‌ی مرکزی حزب در این جمع بودند.

 

علی خاوری زندانی سیاسی سابق و عضو هیأت دبیران و دبیر اول بعدی حزب که به هنگام دستگیری دیگر رهبران به عنوان مسئول "کمیته برون‌مرزی" حزب در خارج بود، هم در لنکران و هم در زاغولبا به دیدار ما آمد. رفتار مقامات محلی با او و با ما بسیار احترام‌آمیز بود و پذیرایی گرمی از ما می‌شد. اما برخورد نزدیک ما با واقعیت‌های جامعه و زندگی اتحاد شوروی پس از انتقال از اردوگاه به محل زندگی‌مان آغاز شد.

 

اسناد انتشاریافته حکایت از آن دارند که در ژوئیه 1983 (تیر 1362) دولت شوروی تصمیم گرفت که اعضای حزب توده ایران را به شهر مینسک پایتخت جمهوری بلاروس، و اعضای سازمان فدائیان (اکثریت) را به شهر تاشکند پایتخت ازبکستان منتقل کند (منبع 1، ص 13). اما این انتقال دو ماه دیرتر و در ماه سپتامبر صورت گرفت. ما را از اردوگاه زاغولبا، و گروهی را از اردوگاه سومقائیت Sumgait، در مجموع 200 نفر، در تاریکی شب سوار هواپیمایی اختصاصی کردند و نیمه‌شب به مینسک و به ساختمان 12 طبقه و نوسازی رسیدیم که قرار بود محل زندگی ما باشد. از همان نیمه‌شب بر سر تقسیم آپارتمان‌ها اعتراض و نارضایتی آغاز شد، زیرا سرپرستان برخی از مردان مجرد را به انتخاب خود در آپارتمان‌های مشترک جا داده‌بودند. امیرعلی لاهرودی، یکی از رهبران سه‌گانه‌ی بعدی حزب، در خاطرات خود می‌نویسد (منبع 2، ص 667) که [...] مجردین جداگانه در خانه‌های مستقل منزل گرفتند که درست نیست. او همچنین ادعا می‌کند که این منازل با تمام اسباب و وسایل زندگی مجهز شده‌بود، اما در منزل یک اتاقه‌ای که به خانواده‌ی من رسید، جز دو تختخواب و یک میز آشپزخانه و دو صندلی، دو پتوی نازک، و سرویس بسیار ابتدایی آشپزخانه از جنس لعابی، چیز دیگری نبود. از جمله یخچالی در کار نبود. ما به هوای سرد این منطقه عادت نداشتیم، شوفاژها قرار نبود تا پیش از پایان سپتامبر روشن شوند، چارچوب پنجره‌های این ساختمان ناهموار بود و باد سردی از شکاف‌های آن‌ها، و حتی از درز دیوارهای پیش‌ساخته و بتونی ساختمان به درون راه می‌یافت، و با آن پتوهای نازک بدون ملافه دشوار بود خوابیدن.

 

روز بعد اکبر شاندرمنی (1374 1295)، حزبی کهنسال و یادگاری از "گروه 53 نفر" که به سرپرستی این جمع 200 نفره گمارده شده‌بود، در سخنرانی پرشوری در بیرون ساختمان گفت که گرچه حصاری پيرامون ساختمان نيست‌، اما تا مقامات محلی موافقت نکرده‌اند‌، ما اجازه نداريم به شهر برويم‌، و با هيجان و احساسات فراوان افزود: "رفقا‌! هر کس برود و نامه به خارج بفرستد‌، يا با تلفن با جايی تماس بگيرد‌، خائن به حزب است‌! من هرگز اين کار را نخواهم کرد!". ماه‌ها از ورودمان به شوروی می‌گذشت، اما هنوز بستگانمان در ایران نمی‌دانستند که آیا ما به‌سلامت از مرز گذشته‌ایم، یا نه.

 

نخستين باری که به شهر رفتيم‌، خيابان اصلی و مرکز شهر مينسک، این نخستین شهر شوروی که می‌دیدیم، در مقایسه با خيابان‌های پر از مغازه‌ی تهران و نيز خيابان‌های پر از چراغ‌های نئون در فيلم‌های امريکايی و اروپايی‌، فضايی پر هيبت و ترسناک داشت: خيابان‌هايی وسيع با اتوموبيل‌هايی قليل‌، ساختمان‌هايی عظيم‌، ويترين‌های انگشت‌شمار و بدون چراغ و تزيينات‌، پياده‌روهای پر از مردمی که خاموش و بی صدا راه می‌رفتند و کنار خط عابر پياده می‌‌ايستادند تا پليس راهنمايی به آن‌ها اجازه عبور دهد‌. سکوت خيابان‌ها بيش از هر چيزی دل‌آزار بود‌. در نخستين ساعت‌ها مرعوب شده بودم و حتی می‌ترسيدم با همراهان به صدای بلند حرف بزنم‌. جايی را بلد نبوديم و هيچ کس نمی‌ايستاد تا به پرسش‌های ما پاسخ دهد‌. چند نفری هم که ايستادند‌، انگليسی يا آلمانی نمی‌دانستند‌. احساس بيگانگی کامل می‌کردم‌. ميدان‌ها آن‌چنان وسيع بودند که انتهای آن‌ها به‌زحمت ديده می‌شد و مجسمه‌ها و بناهای يادبود عظیم و غول‌آسا بودند. احساس می‌کردم که ذره‌ی ناچیزی بیش نیستم. به ما گفته‌بودند که اگر کسی پرسيد کجايی هستيم‌، نگوييم ايرانی و بگوييم افغان‌! اما مردمی که جوانانشان در همان هنگام در جنگی ‏بی‌معنا در افغانستان درگير بودند و کشته می‌شدند‌، با شنيدن و ديدن اين که خود "افغان‏"ها در مينسک در گشت‏وگذار هستند‌، هيچ واکنش مهرآميزی نشان ‏نمی‌دادند و ما به‌زودی تصميم گرفتيم که راستش را بگوييم‌.

 

یکسان بودن اجناس در همه‌ی فروشگاه‌ها، کمیاب بودن میوه و سبزیجات، نازل بودن کیفیت اجناس (از جمله همه‌ی انواع صابون دستشویی با یک بار خیس شدن به خمیری بی‌شکل تبدیل می‌شدند)، نایاب بودن برخی چیزهای روزمره و لازم مانند قیچی، کارد آشپزخانه، یا ناخن‌گیر، یا برخی لوازم منزل مانند چرخ خیاطی یا یخچال در پایتخت یک کشور "اروپایی"، یا فراوانی کالایی که مصرف چندانی نداشتند، مانند چیزی شبیه به راکت تنیس برای تکاندن فرش و گلیم و موکت که انواع آن از جنس پلاستیک، چوب، آلومینیوم، یا نی‌های نازک در فروشگاه‌های بزرگ در تعداد زیاد چیده شده‌بود، و بسیاری واقعیت‌های دیگر که به چشم می‌دیدیم، با تصور ذهنی ما از بهشت "سوسیالیسم واقعاً موجود" هیچ خوانایی نداشت و شگفت‌زده‌مان می‌کرد. البته همه را می‌شد تحمل کرد. ما نه برای زندگی لوکس، که از ترس جان به این‌جا آمده‌بودیم و وضع ما در مقایسه با رفقایمان که در همان هنگام در زندان‌ها شکنجه می‌شدند، البته شاهانه بود. اما، بی قیچی و ناخن‌گیر دشوار بود زندگی کردن، و من ابلهانه توجیه می‌کردم که لابد قیچی "وسیله‌ی تولید" به شمار می‌رود و "وسایل تولید در جامعه‌ی سوسیالیستی در اختیار دولت است"! ماه‌ها طول کشید تا ما توانستیم وسایلی از این دست را از این در و آن در تهیه کنیم.

 

ضربه‌ی بزرگ هنگامی فرود آمد که کمی پس از پایان کلاس‌های چهارماهه‌ی زبان روسی ماهیانه‌ای را که صلیب سرخ بلاروس به ما می‌پرداخت قطع کردند و همه‌مان را واداشتند که از روی فهرستی از کارها که اداره‌ی کاریابی مینسک ارائه داده‌بود، کاری برای خود انتخاب کنیم. این‌ها اغلب کارهای دشوار و سطح پایینی بود که مردم آن‌جا خود کم‌تر مایل به انتخاب آن‌ها بودند، مانند عملگی، آجرچینی در کوره‌های آجرپزی، گورکنی، پاک کردن مجراهای فاضلاب، فیلترشویی، و از این دست، و نیز برخی کارهای کارگری صنعتی. کسانی از دهان حمید صفری، یکی دیگر از کسانی که به رهبری سه‌نفره‌ی حزب رسید، شنیدند که او گفت: مشکل حزب ما این بوده که کارگر در آن کم بوده و روشنفکران در میان اعضا اکثریت مطلق را داشته‌اند. اکنون بهترین فرصت است که اعضای حزب این‌جا با رفتن به میان طبقه‌ی کارگر "پرولتریزه" شوند و در آینده در ایران در طبقه‌ی کارگر جای گیرند (نقل به‌معنی). امیرعلی لاهرودی در خاطراتش این موضوع را انکار می‌کند. او می‌نویسد: صفری و خاوری یک بار به مینسک رفتند و با مهاجرین ملاقات کردند. شکایت از کار سخت فیزیکی به‌میان آمد. صفری در جواب این شکایات گفته‌بود که شما عضو حزب طبقه کارگر هستید. حالا فرصتی پیش آمده با وضع کار و زندگی کارگران شوروی آشنایی پیدا می‌کنید، زندگی آن‌ها را از نزدیک لمس می‌کنید. سخنان صفری مانند بمب منفجر شد. بعداً آن را نقل هر مجلس کردند: حزب می‌خواهد ما را پرولتریزه کند. در این رابطه نامه‌هایی به دفتر حزب می‌نوشتند که باید به‌جای صیقل دادن به پولاد، مقالات "مردم و دنیا" را صیقل دهیم. آری سرنوشت حزب طبقه کارگر در دست روشنفکرانی بود که در مقابل حوادث غیر مترقبه عاجز می‌ماندند و در مرحله مشخص مهاجرت نیز نتوانستند اعصاب خود را کنترل کنند... (ص 690 689، سه نقطه از لاهرودی‌ست).

 

من در آن جلسه با شرکت خاوری و صفری نبودم، اما نامه‌ی مورد اشاره‌ی لاهرودی به احتمال زیاد به قلم من است، زیرا من بودم که چرخ‌دنده‌های پولادی می‌تراشیدم و صیقل می‌دادم، و نیز من بودم که خواستار "صیقل دادن" مقالات "نامه مردم" و مجله "دنیا" بودم، و منظورم ویرایش نثر بد و پر غلط آن‌ها و ایجاد تغییری در مطالب بی‌مایه‌ی آن‌ها بود. لاهرودی خود این‌جا تناقض گویی می‌کند و از نفوذ روشنفکران در حزب گله می‌کند. او در جای دیگری نیز می‌گوید که صفری تنها مانده بود و "به‌تنهایی قلم زد و نگذاشت نامه مردم تعطیل شود" (ص 695). اما گواهان زنده‌ی فراوانی وجود دارند که می‌توانند شهادت دهند که هر گونه ابتکار فردی برای يافتن و انتخاب شغلی ديگر و انتخاب راهی ديگر، از جمله تحصيل، به بنبست میرسيد، زيرا مقامات صليب سرخ از دادن معرفینامههای زم خودداری میکردند و میگفتند که: "حزب شما گفته است که شما بايد کارگری بکنيد". از جمله در چند مورد جوانانی را که به ابتکار خود در دانشگاه‌ها جایی یافته‌بودند، از سر کلاس درس بیرون کشیدند و گفتند که حزب اجازه نمی‌دهد که آن‌ها تحصیل کنند. این‌چنین بود که کسی در جمع دویست‌نفره‌ی ما روحیه و حال و روز خوشی نداشت. کار سنگین و اجباری کارگری بر ‏شانه‌ها و دل‌ها سنگینی می‌کرد و دل و دماغی برای کسی باقی نمی‌گذاشت. همه خسته و بی‌حوصله بودند. ‏ما، بزرگترها، غصه‌ی ایران و زندان و شکنجه‌ی رفقایمان را هم داشتیم. جوان‌ها چیزی جز سیاهی فراروی خود نمی‌دیدند. صفری در جلسه‌ای به مردان مجرد پیشنهاد کرد که از دختران بلاروس ساکن خوابگاه مجاور همسری برگزینند، سرشان را بیاندازند ‏پایین، زندگیشان را بکنند، و کاری به کار تحصیل و سیاست نداشته‌باشند. در غرقاب سیاهی و نا امیدی، از آن جمع، یکی از این جوانان با پریدن از ‏طبقه‌ی دهم ساختمانمان خود را کشت؛ سه نفر بارها با رگ زدن، سیم برق، و خوردن قرص دست به ‏خودکشی زدند و هر بار آشنایان به‌موقع نجاتشان دادند؛ دو نفر مجبور شدند مدتی در آسایشگاه روانی ‏به‌سر برند، یک نفر می‌بایست هر ماه خود را به روانپزشک نشان می‌داد، و چند روان‌پریش سرپایی داشتیم. ‏یکی‌شان که دانشجوی سابق بود، خیال می‌کرد که ک.گ.ب همه جا او را دنبال می‌کند، زیرا مشکوک شده‌اند ‏که او لنین است که از روی یخ‌های فنلاند عبور کرده و آمده تا بار دیگر انقلاب بلشویکی بر پا کند. یک نفر دیگر ‏نیز دیرتر خود را کشت. اما هیچ‌یک از این‌ها در سیاست رهبری حزب تغییری ایجاد نکرد.‏

 

علی خاوری، تنها عضو رسمی و واقعی هیأت دبیران حزب، با آغاز مهاجرت گسترده‌ی اعضای حزب ناگهان در وضعیت دشواری قرار گرفته‌بود. او کمتر کسی را در میان این مهاجران می‌شناخت و به کمتر کسی می‌توانست اعتماد کند. از این رو او چاره را در آن یافت که برای نجات حزب و اداره‌ی امور جمع بزرگ مهاجران به دفتر و دستک از پیش موجود فرقه دموکرات آذربایجان یا همان "جمعیت پناهندگان سیاسی ایران" در باکو به صدارت امیرعلی لاهرودی، و نیز به برخی از رهبران پیشین حزب، مانند حمید صفری، تکیه کند. اما این هر دو، و بسیاری دیگر از کسانی که خاوری به کار گرفت، در پلنوم وسیع هفدهم حزب در فروردین 1360 در تهران توسط نورالدین کیانوری از ترکیب مرکزیت حزب اخراج شده‌بودند. این را احسان طبری از جمله به من نیز گفته‌بود. او گفت: در یکی از اجلاس‌های پلنوم 17، رفیق کیانوری گفت که آن عده از اعضای مرکزیت حزب که بدون اجازه‌ی حزب در خارج مانده‌اند، دیگر عضو مرکزیت حزب نیستند. اجلاس با سکوت تأیید آمیز خود این حکم را تصویب کرد (نقل به‌معنی).

 

طبیعی بود که به‌کار گرفتن اخراجیان اعتراض کسانی را که خود را در حزب صاحب حق آب و گل می‌دانستند بر می‌انگیخت. همچنین این دو نفر سال‌های درازی دور از ایران بودند. لاهرودی (زاده 1302) جوانی 23 ساله بود که در سال 1325 از ایران خارج شد و دیگر هرگز، حتی پس از انقلاب، به کشور باز نگشت، و صفری نیز سالی پیش از او ایران را ترک کرده‌بود و پس از انقلاب تنها چند ماهی در ایران بود و بار دیگر، در مخالفت با سیاست حزب، به لایپزیک رفت و همان‌جا ماند (و در دهه 1370 درگذشت). این دو درک چندانی از ایران، رویداد‌های آن، و نسل ما کسانی که در انقلاب شرکت داشتیم و حزب را در ایران از نو ساختیم نداشتند و زبان مشترکی با ما نمی‌یافتند. اینان به‌جای دموکراسی درون حزبی، که ما آموخته‌بودیم، و دنبال کردن اساسنامه‌ی حزب از جمله در گزینش افراد برای شرکت در پلنوم‌های حزب، به شیوه‌ای که به آن عادت کرده‌بودند، یعنی شیوه‌ی استالینی "مرکزیت" و فرماندهی از بالا، کارها را پیش می‌بردند. اینان اعتراض‌ها را در واقع درک نمی‌کردند و ترجیح می‌دادند که معترضان دست از سرشان بردارند و به راه خود بروند. کار به‌جایی رسید که حمید صفری گفت: رفقا! ما کادر مادر لازم نداریم. پانزده نفر برایمان بماند، کافیست! (نقل به‌معنی) و این‌چنین بود که او خود در تحریریه‌ی "نامه مردم" تنها ماند. ما در داخل عادت داشتیم که روزانه انبوهی از خبرها از همه‌ی نشریات، حتی از مخالفانمان بخوانیم، اما اینان هرگز اجازه ندادند که حتی روزنامه‌های کیهان و اطلاعات داخل به هزینه‌ی خودمان به دستمان برسد. سانسور و باز کردن و خواندن نامه‌هایمان خود داستانی‌ست پر آب چشم. هنگامی که نسخه‌ای از نامه‌ی معترضانه‌ی بابک امیرخسروی با عنوان "نامه به رفقا" در پاییز سال 1363 (پایان 1984) به مینسک رسید و دست‌به‌دست گشت، خاوری و لاهرودی به‌سرعت خود را رساندند و یک‌یک همه را بازجویی کردند که نامه را از کی گرفته‌اند، به کی داده‌اند، به چه اجازه‌ای آن را خوانده‌اند، و چرا پاره‌اش نکرده‌اند! چنین برخوردی از نظر من توهین به آزادی اندیشه و بیان، توهین به آرمان حزب و حزبیت، توهین به شخص من، توهین و به عقل و خرد و آزادی انتخاب من بود، فرقی با بازجویی در زندان‌های امنیتی نداشت و به هیچ شکلی نمی‌توانستم زیر بار آن بروم.

 

با روی کار آمدن میخائیل گارباچوف در اتحاد شوروی (11 مارس 1985، 20 اسفند 1363) و باز شدن راه خروج از آن‌جا در پی تلاش کسانی از میان ما مهاجران، نخست از مینسک و سپس از باکو و تاشکند، کاروان مهاجرت دگرباره‌ی ما، این بار از شوروی به غرب به راه افتاد. کاری ناممکن، ممکن شده‌بود: کسانی از نسل‌های پیشین مهاجران به شوروی با ابراز تمایل به خروج از شوروی از اردوگاه‌های کار اجباری سیبری سر در آورده‌بودند و بسیاری‌شان همان‌جا پوسیدند.

 

گروه‌هایی از ما از مینسک و باکو از سال 1364 به غرب رفتند. در تابستان 1365 ما نیز کارهای مقدماتی دریافت گذرنامه و خروج از آن‌جا را انجام داده‌بودیم و من در بیمارستان شماره‌ی 4 مینسک بستری بودم. در اتاقی ده‌نفره تخت یازدهم را برای من جا داده‌بودند. این تخت در آستانه‌ی در ورودی بود و رفت‌وآمد به اتاق را دشوار می‌کرد. روزی در باز شد و علی خاوری را بالای سر خود یافتم. تا پیش از آن هرگاه که او به مینسک آمده‌بود، همواره من بودم که پس از ایستادن در صفی طولانی به سراغش رفته‌بودم، کارها و مسئولیت‌های پیشینم را در حزب برایش بر شمرده‌بودم و خواستار کار حزبی شده‌بودم، و او حرف‌هایم را شنیده و ناشنیده با بی‌اعتنایی ردم کرده‌بود. این بار او همراه با ولادیمیر سموخا Semukha رئیس صلیب سرخ بلاروس به دیدنم به بیمارستان آمده‌بود. برخاستم و با هم به اتاق ملاقات رفتیم. سموخا سراغ رئیس بخش را گرفت، و رفت. خاوری قدری حال و احوالم را پرسید و سپس گفت: رفیق! ما تازه فهمیده‌ایم که تو کیستی و شاید تنها بازمانده‌ی هیأت تحریریه‌ی سابق نشریه‌ی "دنیا" هستی! ما به تو و کارت احتیاج داریم! (نقل به معنی) پاسخی نداشتم جز آن‌که بگویم: "دیر گفتید، رفیق! ما هم داریم از این‌جا می‌رویم!" و برای آن‌که راه خروجم را نبندند، افزودم که می‌توانم در غرب برایشان کار کنم و کمکشان کنم، و او پذیرفت.

 

دقیقه‌ای بعد سموخا بازگشت، خداحافظی کردند، و با هم رفتند. و دقیقه‌ای بعد خانم دکتر رئیس بخش آمد، مرا به اتاقی آرام و دنج و چهارتخته که دو تخت آن خالی بود منتقل کرد، پرونده‌ام را مرور کرد، چندین آزمایش تازه تجویز کرد و چندین دارویم را عوض کرد! گویا سموخا سفارشم را کرده‌بود. عجب! پس این‌جا در جامعه‌ای با نظام "برابری و برادری" هم پارتی‌بازی وجود داشت و رسیدگی پزشکی به افراد مختلف فرق داشت! نمی‌دانم که آیا داروهای جدید تأثیر مثبت چشمگیری بر حالم داشت، یا نه، اما خوشحالم از این‌که در طول اقامتم در شوروی برخورداری از امتیازهای این‌چنینی، جز همین یک بار، باری بر وجدانم ننهاد.

 

ما که حتی همان‌جا هم چندی بود که در حوزه‌های حزبی شرکت نمی‌کردیم و حق عضویت نمی‌پرداختیم، نزدیک سه ماه بعد در اوائل اکتبر 1986 به سوئد آمدیم.

 

به نوشته‌ی لاهرودی واپسین جلسه‌ی آن هیأت سیاسی حزب که او در آن عضویت داشت، در فروردین 1369 در منزل محمد کاظمی در برلین غربی برگزار شد و در آن همه اعضای هیأت سیاسی، 12 نفر، [...] به دو قسمت تقسیم شدند و در برابر همدیگر نشسته و از ساعت 10 صبح تا ساعت 6 بعد از ظهر سر هم داد کشیدند و بدون نتیجه گیری برای همیشه از همدیگر جدا شدند. خاوری، لاهرودی و صفری به برلین شرقی بازگشتند. دیگران هر کدام به جایی رفتند و ستیزه‌جویی در عالیترین ارگان حزبی خاتمه یافت. [...] حزب توده ایران [...] در اروپا به فعالیت خود ادامه می‌دهد. به علل عینی و ذهنی رابطه ما با آن‌ها قطع شده و هیچ خبر و اطلاعی درباره وضعیت تشکیلاتی حزب توده ایران در اروپا نداریم. (ص 686 685)

-------------------------------------------------------------

منابع:

1- میخائیل کروتیخین، جستارهایی درباره ایران، ترجمه فارسی با عنوان "اسنادی از ارتباط شوروی و کمونیست‌های ایرانی" در این نشانی: http://web.comhem.se/shivaf/pdf/Asnade%20Shoravi_Iran1.pdf

2- امیرعلی لاهرودی، یادمانده‌ها و ملاحظه‌ها، نشر فرقه دموکرات آذربایجان، چاپ اول 1386، باکو.

  

   Back